تسلیم

در زندگي زخم‌هايي هست كه مثل خوره در انزوا روح را آهسته مي‌‌خورد و مي‌تراشد.

اين دردها را نمي شود به كسي اظهار كرد چون عموما عادت دارند كه اين دردهاي باورنكردني را جزو اتفاقات و پيش امدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر كسي بگويد يا بنويسد مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي مي كنند ان را با لبخند، شكاك و تمسخراميز تلقي كنند.

زيرا بشر هنوز چاره و دوائي برايش پبدا نكرده و تنها داروي فراموشي توسط شراب و خواب مصنوعي به وسيله ي افيون و مواد مخدره است ولي افسوس كه تاثير اين گونه داروها موقت است و پس از مدتي به جاي تسكين بر شدت درد مي افزايند.

حیف که توبه کردم. چندین بار خواستم سیگار را دوباره شروع کنم. تسلیم شده بودم و به شدت از خود متنفر بودم که در برابر ظلم ایستادگی نکردم. راست می‌گفت فایده‌ای نداشت. برای به دست آوردن عزت و آبرو، فوقش در دادگاه تقاضای سازش یا حداکثر یک معذرت خواهی به نفعم می‌شد.

حرام باد ذره‌ای از سهم من که به ناحق به دیگری برسد. هر شب دعایشان می‌کنم، که مرا به ناحق مجبور به تسلیم شدن کردند. من که می‌خواستم کمک کنم، دلسوز کسانی بودم که حال بهشان شک دارم که نکند پشت سر من حرف‌هایی زده اند.

قدرت برای بعضی ها از شرف و آبرو بالاتر است. خداوند هدایت کند انسان‌هایی که اینگونه با آبرو و حیثیت دیگران بازی می‌کنند و هر کلکی برای پیشبرد اهدافشان می‌زنند و اگر قابل هدایت نیستند، ذلیل‌شان بگرداند. حتی نماز خواندن‌هایشان هم بو می‌دهد، چه برسد به رفاقت‌شان.

تجربه کاری در گروه یاس

اینجا دغدغه این رو نداری که اگر کارم دیر برسه چی؟
توهم این رو نمی‌زنی که کسی داره چک می‌کنه کارهات رو
راحتی
داری سعی می‌کنی که بهتر بشی و بهترین سود رو برسونی

راهی به جز پیشرفت ندارم. چون دستم رو باز گذاشتن تا R&D کنم و راه درست رو پیدا کنم.

یاس جاییه که در من قدرت و اعتماد به نفس حرکت به جلو رو بیش از پیش افزایش داد.

جایی که بهم آرامش تحقیق و توسعه در مواردی که دوست داشتم رو داد.

اجازه عمیق شدن رو بهم داد.

و البته ادامه همکاری با گروه با صفای یاس مقدور نبود.

بسیار لذت بردم در این دو سه هفته و امیدوارم در پروژه‌هاشون موفق باشن.

خستگی

خسته و کوفته بودم اما باید بیدار می‌موندم. مهمان از شهرستان داشتم و همسرم هم طبق معمول به خاطر دیر اومدنم حتما از دستم ناراحت بود. اگر از راه می‌رسیدم و می‌خوابیدم دیگه خیلی وضع خراب می‌شد.

می‌خواستم قهوه بخورم اما به شدت گرسنه بودم، ترسیدم بخورم معده بدبخت یه چیزیش بشه. از مترو که پیاده شدم، یه نگاه به قهوه فروشی کردم، با اینکه قهوه‌ی خانه تمام شده بود، دلم نرفت که بخرم.

گفتم باید بیدار بمونم. اما استرس کارهای عقب افتاده‌ای که از پونیشا گرفته بودم می‌اومد تو ذهنم. زیاد بهشون توجه نکردم، گفتم بذار تو جمع باشم بگم بخندم. مدام می‌ترسیدم کم بیارم و مثل شب قبلش غش کنم، ولی انگار همه چیز عوض شد.

دو سه بار داستان‌های روزمره رو تعریف کردم، یه کم از خودم انرژی نشون دادم، البته تا الان که دارم می‌نویسم هم طرف لب تاب نیومدم و احساس کردم خواب‌آلودگی رفته! حداقل برای این لحظات دیگه احساس خستگی نمی‌کنم.

فهمیدم خستگی یک انتخابه، همونطور که استراحت کردن هم یک انتخابه. جفتشون خوبن و باید به جا باشن.

اشتباه شیرین

ساعت ۲ بامداد گوشیم هشدار ساعتش روشن شد و به زور بعد از ۱۰ دقیقه بلندشدم. می‌دونستم خوب درس نخوندم و باید تا ساعت ۸ که موعد امتحان بود، کلی خرخونی می‌کردم بلکه این درس رو نمره خوبی بگیرم.
آخه می‌خوام پژوهش محور بشم. در دانشگاه‌های مجازی سیستم آموزشی، آموزش محور هست و اگر بخوای پژوهش محور بشی باید هر ترم معدل بالای ۱۷ داشته باشی.
من هم که امتحان اولم رو خراب کرده بودم.
بدتر از اون، تصحیح آنی سؤالات و ثبت نمرات توسط استاد بود. البته خودم بسیار تمایل به این کار داشتم و از استاد خواهش کرده بودم. استاد اکرمی نسب هم که درس شبکه‌های پیشرفته رو باهاش برداشته بودم اجابت کرد. مونده بودم تشکر کنم یا … . خدا هم انقدر سریع درخواستت رو اجابت نمی‌کنه!!! خلاصه با دیدن نمره کلی افت روحیه پیدا کردم. قبلش هم با دیدن جواب استاد (که مساله فوت پدر خانومم رو مطرح کرده بودم باهاش) و خیلی صریح گفته بود نتیجه، همون نمره توی برگه است، آمادگی هر نوع رفتار و حالت منفی رو داشتم.
تا ساعت ۵ گیج می‌زدم و فقط روزنامه وار می‌خوندم و رو کاغذ خلاصه می‌کردم.
به فکرم رسید یه صفحه‌ای قرآن بخونم تا آروم بشم. سوره رعد اون صفحه‌ای که آخرش الا بذکرا… تطمئن القلوب بود رو خوندم. اونقدر خوشم اومد که تو اینستا به اشتراک گذاشتمش.
مطالعه رو ادامه دادم ولی باز هم ناامیدی بر من چیره شد. «اصلا این درس به چه درد من می‌خوره»، «نرم امتحان بدم کلاً انصراف بدم»، «ول کن بابا …» و … از طرفی به خودم امید می‌دادم «عجب این مطلب خیلی به دردم می‌خوره»، «این که می‌گه یعنی این و …» ولی انگار یه چیزی کم داشتم و مانع یادگیریم می‌شد. هر بار که برمی‌گشتم مرور کنم حتماً باید به کاغذ و خلاصه‌نویسی‌هام نگاه می‌کردم تا بتونم کامل بیان کنم. هر بار دم امتحان اینجوری‌ام. از طرفی هم مدام خودم رو با چیزهایی که آسون‌تر بود و علاقه داشتم مشغول می‌کردم به بهانه استراحت بینش و فاصله برای مغز!
خلاصه سرتون رو درد نیارم صبحونه رو که خوردم راهی شدم به سمت امتحان. خلاصه‌هام یادم رفت ببرم، کارت ورود به جلسه و ته ذره امیدی که داشتم. ولی باز بازسازی کردم خودم رو، امید دادم. برای خودم این‌طور مرور می‌کردم قضیه رو که اگر از امتحان قبلی نمره می‌گرفتم شاید هیچ وقت به خودم تکون نمی‌دادم. اما من آدمی نبودم که با شکست تکون بدم به خودم! انگار خدا هم این رو می‌دونست…
به دانشگاه که رسیدم اول برای چاپ مجدد کارت ورود به جلسه و مشخص شدن شماره صندلیم رفتم قسمت آموزش. در مورد انصراف از تحصیل هم صحبت کردم و گفت که می‌تونی بعد انصراف درسای پاس کرده رو تطبیق بدی. یه جوونه امید تو دلم وا شد.

طبق راهنمایی‌ یکی از مراقبان صندلی‌ رو پیدا کردم و نشستم. برگه نظرسنجی استاد رو تندتند پر کردم و آماده بودم که تحویلش بدم. مسئول پخش سؤالات سمت من اومد. نام یک درس رو به زبون آورد که برام ناآشنا بود، سریع در جوابش گفتم توزیعی، تعجب کرد و گفت شماره‌ت اشتباهه. بلندشدم و کاپشن‌ام رو از رو صندلی برداشتم تا شماره پشتش رو ببینم. من که مطمئن بودم درسته، برای اینکه خانم مهاجری مطمئن بشه این کار رو کردم. یه نگاه به جلو کرد من هم یه نگاه به برگه‌ داغ تازه از چاپگر دراومده انداختم. ازش پرسیدم امروز ۲۴ام هست؟ اون هم به بقیه نگاه کرد و بعد از کمی فکر متوجه شدیم یک روز زود اومدم. کلی خجالت کشیدم، کلی هم خوشحال شدم.
موقع رفتن هر کسی یه چیزی می‌گفت بهم. «خوش به حالت»، «معلومه خیلی آماده‌ایا» و … نگاه‌ها تعجب‌انگیز (شاید می‌گفتن این چقدر گیجه) و اکثراً با خنده همراه بود. من هم که بلبل زبون. همین‌جوری که رد می‌شدم خودم رو زدم به اون راه و تو صورت یکی که هاج و واج مونده بود و لبخند رو صورتش نقش بسته بود نگاه کردم و گفتم: «می‌گم چرا کسی آشنا نیستا!»
دم در که میومدم بیرون ازم پرسیدن چی شد؟ گفتم یه روز زود اومدم!
این اشتباه شیرین باعث شد امید تو دلم گلبارون کنه. انگار سرنوشتم عوض شد! من می‌تونستم دوباره معدلم رو بالا بکشم. می‌تونستم جلو برم، پیش برم و حرکت کنم. در واقع خیلی زود ناامید شده بودم. هر چند این رو بیشتر فرصت خدا می‌دونستم برای تلاش بیشتر.
اگر امروز رو به عنوان deadline در نظر نمی‌گرفتم هیچ وقت همه فصل‌ها رو مرور نمی‌کردم و یک روز دیگر برای مرور دقیق‌تر نداشتم. این درس بزرگی بود که یاد گرفتم همیشه همه کارهام رو جلوتر انجام بدم. هر چند این نکته رو بارها و بارها از اطرافیان شنیدم و تجربه کردم. ولی این بار فرق می‌کرد. چون اونقدر تاثیر داشت که جز جزءش رو نوشتم…
نکته دیگه که از این اشتباه شیرین متوجه شدم این بود که در اوج ناامیدی و یا حتی امید و یا هیجانات دیگر نباید تمرکزت رو از دست بدی. در واقع برای امتحان اولم هم می‌تونست نمره خوبی بگیرم، ولی این بهونه که پدر خانومم فوت کرده و من در طول ترم نخوندم و از پسرم باید مراقبت می‌کردم و وقت نداشتم و … سد راه تمرکزم شده بود.
البته به نفعم شد. همیشه ضررها حواس آدم رو جمع می‌کنند. باعث می‌شن عادت‌های بدت رو زودتر تغییر بدی. حالا که از شک و دو دلی در اومدم و فهمیدم مشکل اصلی من همون تمرکزی بود که فکر می‌کردم، بهتر می‌تونم زندگی کنم.